مير تقي الدين كاشاني
489
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
زمانه بود به عكس مراد من دايم * تو هم به طالعم اى بخت واژگون شدهاى ستون درد شو اى كوهكن ز جاى مرو * چرا ز تلخى شيرين به بيستون شدهاى * * * اى سپهر انصاف تا فرهاد و مجنون رفتهاند * مثل من ديوانهاى در كوه و هامون يافتى ؟ اى غم از جانم چه مىخواهى به كام دشمنم * ديده پرنم ، جان پر از غم ، دل پر از خون يافتى * * * بيگانه تا شدهست ز من آشناى من * خلقى ز هر طرف شده گرم جفاى من با صد هزار عهد ز من سركشيد و رفت * بدعهد من ، ستمگر من ، بىوفاى من گفتم كه در فراق تو مقصود كشته شد * سهل است گفت عاشق من شد فداى من * * * مدّعا فهم بتى كو كه به يك گردش چشم * از دلم وسوسهء عرض تمنّا ببرد رخصت چشم بده تا به سر كار آيد * غمزه را سر دهد آرام ز دلها ببرد * * * دارم شب هجرى كه قيامت سحر اوست * آهى شررانگيز كه دوزخ شرر اوست صد تلخ شنيدم ز لبش بهر سؤالى * از زهر ، عجب تعبيهها در شكر اوست اى دل نشوى ايمن ازين ابروى خندان * كين فتنه و غوغا همه در زير سر اوست خاكم به دهن تاب ندارم كه نگويم * آن گنج روان بين كه به زير كمر اوست * * * در حيا بكَن و شرم را پس سر كن * به صدر مصطبه بنشين و رنگ پا بركن مده « 1 » به دست فراقم كه دير خواهد كشت * براى قتلم ازو بهترى مقرّر كن غمين مباش ز مرگم ولى به رغم رقيب * بيا به پرسش و بنشين و ديدهاى تر كن مگو به ميكده ديگر نمىروم مقصود * تو را چه كار به اين حرف ، راه را سر كن * * *
--> ( 1 ) . اصل : بده .